مبین
شعر و نوشته
چشمی به سردی زمستان دستی به گرمی اشک و آهی به بلندی یلدا شبی پر از نشیب خزان عشق در راه است در کوچ محبت و ای کاشک ... به یاد یاری که رنج برد و در یلدا گم شد ... انگار همه خوابند در این دیار کلاغان ؛ بلبل اند و همه مرده اند در بهار از نبود مهربانی ... در باغ!! با همیم ؛ ؟ چه سود .. همچو مترسکان کور و کریم بیکسند دستان ما عشق بهای افتخار است و عشق میخواهد نه خون این راه باغ رضوان پیشکش شما ایرانی باید بود در این دیار ..... با تشکر فراوان از خانم رویا ابراهیمی جویبار سنگ لاخ غم در تن کویری من پرسه می زند عطش نگاه در مسیر خواب نعره می کشد و در سکوت بی توجه منتظر تا فنا شدن بروی دفتر زندگی میچکد قلم به یاد توست هرگاه ، که روی کاغذ سپید می لغزد ... تو نمایان می شوی از خاطرات دور... من و ستاره ها در نورماه ... به یادت غرق شدیم --------------- شبی ... با تو زیر باران حتی لحظه ای زیباست آنچنان غرق خود شده ام که در سکوت چشم تو عشق را بیاد نمی آورم .... آنچنان گستاخ شده ام که گاه چشمهای خیس و تر تو را کنار بسترم نمی بویم .... بگذار تا بگذرد !!! این خاطرات ، بگذار دوباره عاشق شوم آنچنان بگذر که آرزویت شوم وای ... به دلباختگی ساحل و قناعت تو در عشق ... شقایق ها دست نوشته ها حتی عاشقان در وصف تو شعرمی گویند غبار پنجره ها هم منتظرند که چشمان تر من بیاد تو دوباره بارانی شوند روحی در جان آنگاه که دنیایی نباشد و آرزویی برای فردا زمانی که چشم همگان بسته است و دست نیاز... فراوان دوستت خواهم داشت آن لحظه که خودخواه اند همه ... سنگ دل اند چون کوه آنگاه تشنه توام چون کویری ... که هرگز سیراب نمی شود از عشق تو بر من ببار... ای نازنین دوستت خواهم داشت تا آخرین نقطه هستی ای هست ونیست من پ ن : برای تنها همراه و همپای تمام لحظه هایم ... پر از سکوتم چون موج... در ساحل تو می شکنم و آرام به خود بر می گردم امروز گذ شت از فرداها می ترسم که تو نیایی... مهمان نوازی خورشید سخاوت خدایان و اشتیاق داشتن تو در این تاریکی ... همه و همه اینها خوشبخت ترین شده ام که همچون تویی در ذهن دارم جادوئی نگاه توست این فکر محال زیبائی اندیشه توست آسمان بی دریغ سخاوت مندی توست هر آنچه که هست در سایه پناه توست دیدار ما در آینه هاست به عمق نگاه تو فاصله ای نیست تا تو ... شاید کسی پیدا شود در این نزدیکی شادی را با اوتقسیم وغم هایش را بخرم .... بکشای پنجره خورشید تا محو تو شوم پاییز خواهم رفت تا طاقت پاهایم و توان دیدگانم تا خلوت گاه امن آنجای که نه تو ..... نه شکایت تو حتی تا آخرین منزل هستی... برای تو ، برای من هر آنجا که برای راستی دلیل و برای دروغ قسم نخورند جای که خودت باشی همه آرزوهایم تا مرگ رویاها خواهم رفت پاییز پاییز خواهم رفت آنچنان دور ، تا خوشحال از نبودنم خواهم رفت تا تناسخی دیگر و تکاملی بر روح آشفته ام رفتنت را به خاطره ها و نگاهت را به عصا کشان غریب ... سپردم صد افسوس یادت کژ دمی ستیزه جوست همچو غم هایم می شمارم و تو خواهی رفت ... چه سخت چه دیر جسم باران سرد ازغم تو دریا ها خشک از لب تو ای ابر نامرئی تو از صدای... چک چک باران مهربان تر است بر من ببار کیست رها کند مرا کیست جبران کند غم های مرا کیست باور کند مرا تو ای مبین فراموش کنی مرا اندر چاه خاموش کنی مرا
چه کوتاه ...
| Design By : Night Skin |

